نزدیک دوساله باهاشون قطع رابطه ام
چون دروغ میگن قسم دروغ میخورن کلا یه جورین و دوست ندارن زندگیه من آروم باشه و استرس میدن همش
خلاصه با سلیقه ی من جور نیست چون خودم صاف و ساده امو انقد زیرکی ندارم
چندماهه تو بارداری همش خوابشونو میبینم که منطقی شدن و باهامحرف میزنن
گاهی دلم پر میکشه واسه آشتی
بنظرتون دعایی چیزی گرفتن؟ آخه دستشون تو این کارا هست
خیلی اذیتم کردن و زجر کشیدم البته شوهرمم بی تقصیر نبود
حالا گفتم روز پدر کینه هامو بذارم کنار و برم خونشون چون عمرا کوتاه شده و اینجوری با قهر هم احساس غریبی میکنم موقع زایمان اصلا شاید سر زایمان افتادم مردم حالا درسته بی تقصیر بودم ولی بازم دلم آروم نمیگیره
بنظرتون کار درستیه؟