مرسی عزیزم ولی دعاکن خدا ب خواهرمم نینی بده تا منم لذت ببرم از شرایطم
انشالله عزیزم خدا که بخیل نیست
انشالله بهترینش رو برا خواهرت کنار گذاشته
بهترین روز زندگیم روزیه که به عشقم بگم بابا شده . از بهمن ۹۷ منتظرم. روز ۱۴۰۰/۲/۹ خدا برامون معجزه کرد و به عشقم خبر بابا شدنش رو دادم.نی نی من ۱۴۰۰/۴/۴ قلب نی نی من از حرکت وایساد و من همچنان منتظرم
انشالله عزیزم خدا که بخیل نیست انشالله بهترینش رو برا خواهرت کنار گذاشته
هی خدا.... انشاءالله ممنون از دعات
خدایاازت تمنا دارم ب خواهر منم نینی بدی خیلی چشم براهه سخته تو ازخواهرت کوچکتری و بچه دومتو داری اونوقت خواهرت هرماه ازین ک باز مامان نشده بغض میکنه.اون لحظه ای که خواهرم بچه مو بغل میکنه وبوسش میکنه اون لحظه ای که خواهرم شبا پا ب پام بیداره بچه مو نگه داره ومن میگم خدا بخودت بده انشاالله دلم میخواد نباشم اون لحظه رو نشده ی شب بدون گریه ب بچه م شیربدم نشده بدون بغض ب یچه م نگاه کنم خدایا ب خواهرمن وهمه منتظرا نینی بده
راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی میگرفتم یا سخت بود یا وزنم برمیگشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهمتر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.
امان از نگاه مردم،من بچه دومم هم که دنیا اومد یه عده مسخره میکردن،این مردم پشت سر چی نمیگن،خدا ان شاالله به هرکی بچه نداره بده هرکی هم داره دیگه نده
فرزندم،دلبندم، عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آغوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم لذت ببرم
منم یه دختر ۸ ساله دارم سه ماه دیگه ۹ سالش میشه ،خودم جلوگیری میکنم ولی همش به خدا میگم خدا یدونه پس ...
خدا حفظش کنه،من دو تا پسر دارم،دیگه توانی نمونده برام با دو روش جلوگیری باز توهم بارداری میزنم😄
فرزندم،دلبندم، عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آغوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم لذت ببرم
بهترین روز زندگیم روزیه که به عشقم بگم بابا شده . از بهمن ۹۷ منتظرم. روز ۱۴۰۰/۲/۹ خدا برامون معجزه کرد و به عشقم خبر بابا شدنش رو دادم.نی نی من ۱۴۰۰/۴/۴ قلب نی نی من از حرکت وایساد و من همچنان منتظرم
امروزم ختم سوره مریم دارم دوستم حتما برای شما هم دعا میکنم
بهترین روز زندگیم روزیه که به عشقم بگم بابا شده . از بهمن ۹۷ منتظرم. روز ۱۴۰۰/۲/۹ خدا برامون معجزه کرد و به عشقم خبر بابا شدنش رو دادم.نی نی من ۱۴۰۰/۴/۴ قلب نی نی من از حرکت وایساد و من همچنان منتظرم