2777
2789
خوشا ب سعادتت سه سال منتظرم افسرده م

والا اصلا هم افسرده نباش چهار پنج سال کلا به کیفت برس بگرد بخواب

بچه بیاد همه ی استراحتت از بین میره من که تو شاد به شخصه دیونه شدم🥴🥴

در حد مرگ دوسش دارم

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

عه من عاشق امضاتم خیلی دنبالش میگشتم الان یهو دیدم

دقیقا حال و روز من همینه

فرزندم،دلبندم، عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آغوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم لذت ببرم
عزیزمممم😅

نمیدونی ک زندگی خوبی دارم همسر عالی یه پسر بزرگ و ی توراهی ولی خواهرم شش ساله منتظره و بچه دار نمیشهازش خجالت میکشم خیلی شرایط بدیه خدا نصیب هیچکس نکنه

خدایاازت تمنا دارم ب خواهر منم نینی بدی خیلی چشم براهه سخته تو ازخواهرت کوچکتری و بچه دومتو داری اونوقت خواهرت هرماه ازین ک باز مامان نشده بغض میکنه.اون لحظه ای که خواهرم بچه مو بغل میکنه وبوسش میکنه اون لحظه ای که خواهرم شبا پا ب پام بیداره بچه مو نگه داره ومن میگم خدا بخودت بده انشاالله دلم میخواد نباشم اون لحظه رو نشده ی شب بدون گریه ب بچه م شیربدم نشده بدون بغض ب یچه م نگاه کنم خدایا ب خواهرمن وهمه منتظرا نینی بده
نمیدونی ک زندگی خوبی دارم همسر عالی یه پسر بزرگ و ی توراهی ولی خواهرم شش ساله منتظره و بچه دار نمیشه ...

ان شاالله خدا به خواهرت هم یه فرزند سالم و صالح میده

فرزندم،دلبندم، عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آغوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم لذت ببرم
من با گرده افشانی هم باردار میشم 

دست راستت رو سر ما

بهترین روز زندگیم روزیه که به عشقم بگم بابا شده . از بهمن ۹۷ منتظرم. روز ۱۴۰۰/۲/۹ خدا برامون معجزه کرد و به عشقم خبر بابا شدنش رو دادم.نی نی من ۱۴۰۰/۴/۴ قلب نی نی من از حرکت وایساد و من همچنان منتظرم
اینجانب ی زود باردار شو بدبخت مفلوک اه

خوشبحالت اه  

بهترین روز زندگیم روزیه که به عشقم بگم بابا شده . از بهمن ۹۷ منتظرم. روز ۱۴۰۰/۲/۹ خدا برامون معجزه کرد و به عشقم خبر بابا شدنش رو دادم.نی نی من ۱۴۰۰/۴/۴ قلب نی نی من از حرکت وایساد و من همچنان منتظرم
دست راستت رو سر ما

وقتی نخوای،داشتنش میشه کابوس،دو تا دارم دیگه نمیخوام،استرس دیوونه ام میکنه

فرزندم،دلبندم، عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آغوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم لذت ببرم
ان شاالله خدا به خواهرت هم یه فرزند سالم و صالح میده

قربونت عزیزم خدا از دهنت بشنوه

خدایاازت تمنا دارم ب خواهر منم نینی بدی خیلی چشم براهه سخته تو ازخواهرت کوچکتری و بچه دومتو داری اونوقت خواهرت هرماه ازین ک باز مامان نشده بغض میکنه.اون لحظه ای که خواهرم بچه مو بغل میکنه وبوسش میکنه اون لحظه ای که خواهرم شبا پا ب پام بیداره بچه مو نگه داره ومن میگم خدا بخودت بده انشاالله دلم میخواد نباشم اون لحظه رو نشده ی شب بدون گریه ب بچه م شیربدم نشده بدون بغض ب یچه م نگاه کنم خدایا ب خواهرمن وهمه منتظرا نینی بده
خوشبحالت اه    

مرسی عزیزم ولی دعاکن خدا ب خواهرمم نینی بده تا منم لذت ببرم از شرایطم

خدایاازت تمنا دارم ب خواهر منم نینی بدی خیلی چشم براهه سخته تو ازخواهرت کوچکتری و بچه دومتو داری اونوقت خواهرت هرماه ازین ک باز مامان نشده بغض میکنه.اون لحظه ای که خواهرم بچه مو بغل میکنه وبوسش میکنه اون لحظه ای که خواهرم شبا پا ب پام بیداره بچه مو نگه داره ومن میگم خدا بخودت بده انشاالله دلم میخواد نباشم اون لحظه رو نشده ی شب بدون گریه ب بچه م شیربدم نشده بدون بغض ب یچه م نگاه کنم خدایا ب خواهرمن وهمه منتظرا نینی بده
وقتی نخوای،داشتنش میشه کابوس،دو تا دارم دیگه نمیخوام،استرس دیوونه ام میکنه

خخخخخخخ خب ای یو دی بذار 

می‌دونم سخته، اما نگران نباش جلو گیری های مطمین استفاده کن

بهترین روز زندگیم روزیه که به عشقم بگم بابا شده . از بهمن ۹۷ منتظرم. روز ۱۴۰۰/۲/۹ خدا برامون معجزه کرد و به عشقم خبر بابا شدنش رو دادم.نی نی من ۱۴۰۰/۴/۴ قلب نی نی من از حرکت وایساد و من همچنان منتظرم
وقتی نخوای،داشتنش میشه کابوس،دو تا دارم دیگه نمیخوام،استرس دیوونه ام میکنه

منم یه دختر ۸ ساله دارم سه ماه دیگه ۹ سالش میشه ،خودم جلوگیری میکنم ولی همش به خدا میگم خدا یدونه پسر بهم بده😂😂😂😂😂مثل حضرت مریم🤪🤪

در حد مرگ دوسش دارم
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792