من مثال نمیزنم کسیو خودم رو برات میگم هنرستان میرفتم پسرعموی دوستم منو دیده بود خوشش اومده بود خلاصه باهم دوست شدیم بنده خدا دانشگاه افسری قبول شد همش میگفت بخدا من قصدم باهات ازدواجه من احمق اصلا انگار نمیدمش
خبلی بی توجهی کردم بهش هرجا میرفت اولین سوغاتی رو برام میگرفت هنوزم انگشتری رو که از مشهد برام گرفت رو دارم خییییییلی عذابش دادم صبرش دیگه لبریز شد یه شب گفت میرم تا راحت شی اما از خدا میخام یه روز عاشق کسی شی که حاضر باشی جونتم براش بدی اون اما تورو نبینه مثل الان خودت
اون که رفت گفتم چقد چرت میگه اون موقع من سال اخر هنرستان بودم گذشت تا زمانی که دانشگاه رفتم
توی تلگرام با یه پسر اشنا شدم 4سال باهاش بودم تموم کارایی که کردم1000برابرش سرم اومد دیگ گله نکردم اون موقع بود که فهمیدم چوب خدا بیصداست