خواهر شوهرم دخترش ۴ سالشه هر باز بچه منوکهذیکسالشه میبینه از بس حسادت بهش میکنه میزنتش ، شوهرمم چون روی بچمون حساسه خیلی همیشه ناراحت میشه و به مادرش کفته خونت موقعی میایم اونا نباشن اون که سرش نمیشه ولی بچه من ممکنه یه جیزیش بشه انفدر میزنتش جالبیش هم ابنجاس هر بار دخترش بچه منو بزنه حواهر شوهرم چیزی به بچه اش نمبگه شوهر منم حرفی بزنه اخماش میره تو هم وناراحت میشه چرا بچشو دعوا میگنن ، سری قبل هم که خونه مادرشوهرم با هم بوذبم بچه خواهرشوهرم هر بار مت بچمومیبردمتو اتاق چون میدونه من بهش حرفی تمیزتم هر بار تو اتاق بردمش پشت من اومد بچمو زد اخرین بار بلند گفتم ای بابا بچه تو هم که هر بار من با بچه تواتاقم میای میزنیش البته با خنده گفتم که بقیه متوجه بشن جلو اینکارشو بگیرن چون من که بچه حواهر شوهرمه حرفی نمیتونم بهش بزنم تا اینو گفتمدوباره خواهر شوهرم رفت توقیافه و ناراحت شد منم محل ندادم چند روز پیش با مادر شوهرم دوروز شهرستان خونه دارن زفته بوذبم مادر شوهرم اصرار میکرد به شوهرم به خواهرتم بگو بیاد اونم گفت نه بیاد بچش بچه منومیزنه نیان بهتره مادرشم ناراحت شد من هیچ نظری در ابن رابطه ندادم و سکوت کردم فقط یه بار حرف بچه دوم اوردن خواهر شوهرم شد ماذر شوعرم داشت میگفت به خاطر گرونی فعلا بچه نمیارن منم گفتم بچه اش هم بزرگتر بشه وحسودی نکنه بهتره صبر کته چون بیاره یکی دیگه اذیتش میکته تا حرف حسوذی زدم حس کردم مادرشوهرم ناراحت شد همیشه هم یه شوهرم میکه تو حساسی حالا بچتو بزنه هم چیزی نمیشه چرا حساسیت نشون میدی! خلاصه که داستان داریم با اینا ، شوهرم خیلی وقته با ابن مسائل پیش اومده دیگه زیاد با خواهرشم حرف نمیزنه امروز لا به لا حرفاش فهمیدم با خواهرش حرف زده چیزی نکفتم که چی مبکفتبن و اینا ولی موبایلش یه بار دستش بود دیدم خواهرش تو واتس اپبهش مسیج زده بعد اون شب همش توهم بود و بداخلاق بوذ واتس اپشم گوشیشوبرداشتم دیدم مسیح خواهرش پاک کرده حسم میگه خواهرش پشت من حرفی زده که بداخلاق شده و بهانه های الکی میاره غر میزنه چون بازم سابقه داشته خواهرش پشتم حرف زده ومنو خراب کرده که اونم اتفاقی یه بار تومسیجاش دیدم وبعدم به خیال خوذش که من ندبدم پاک کرد ، نمیدونم چیکار کنم با ابن خواهر فتنه اش
باز شوهر بی بهانه با ادایی کودکانه هیکل چون استوانه میکند غر غر به خانه یادم آید روز اول گردنش گج. دست و پا شل پیش بابا موش میشد سر خیش تا گوش می شد دختری افتاده بودم مهربان و ساده بودم نرم و نازک شاد و چابک چشمهایم همچوو آهو عطر موهایم چو شب بو می شنیدم از لب او : حرفهایی همچو جادو : من غلام خانه زادت جان دهم هر دم به یادت گر نیایی خانه ی من میگریزد روحم از تن بعد از آن گفتار زیبا خام گشتم من همانجا 😄 شد به پا جشن عروسی کیک و شام ودیده بوسی بعد از آن دیگر ندیدم هرگز آن اوقات بی غم قسمتم یک مرد جاانی اندکی لوس و روانی بی اراده همچو یابو پر خور و مغرور و پر رو هرکه کرد این دوره شوهر خاک بر سر گشت و حیران شد پشیمان شد پشیمان شد پشیمان 😂😂
شوهرت ب اندازه کافی میشورتش دیگ لازم نیس تو کاری کنی
نترسید روزی خورشید متلاشی شود و همگی ما از سرما بمیریم ، بترسید روزی برسد که زنان بخواهند محبتشان را از مردان دریغ کنند..آن وقت همگی از سرما خواهیم مُرد..
تو رو خدا ناراحت نشیا ولی خیلی شلی . یه بار که زد تشرش بزن یا بگو ای وای بچمترسید پاشو آب بده بچت خودتو هول نشون بده . دیگه خواهرشوهرت دور و برت پیداش نمیشه
عزیزم شوهرت جوابشو میده دیگه دیدی خیلی پرو شد خود بچرو دعوا کن مثلا همون که یه خاننی گفت خودتو هول نشون بده هی بگو وای بچم ترسید ناراحت شد
عشقا👈لایک نکنید 👉👈حسبی الله🤲🤞دلم یه زندگیو میخواد که مادرم توش از ته دل بخنده ❤ برا حاجت رواییم و رسیدن به خواسته م یه صلوات مهمونم کنید 😍نی نی سایتو دوست دارم 🤗