من پنج سال ازدواج کردم ی سال ک تو اقدامم اما متاسفانه نشده ،
چهارسال اول همسرم بعد از اولین سالگرد ازدواجمون خیلی اصرار کرد بهم ک بچه دار شیم خیلیی ، من به شدت مقاومت می کردم و میگفتم نه و طوری ک قسمش میدادم ک نکنه حواست نبوده باشه و.....میرفتم سریع قرص میخوردم و چندبار هم تو ی سال قرص اورژانسی خورده بودم با جاری هام تو ی ساختمون بودیم و اذیت می کردن منم حساس شده بودم نمیخواستم بچه دار شیم تا اعصابم آروم بشه و... طوری ک قرص اورژانس می خوردم بالا میاوردم دوباره میخوردم ک نکنه تاثیر نکرده باشه و....خلاصه خیلی لجبازی کردم تا سر عقل اومدم از سال چهارم خواستم، اما از وقتی ک خودم خواستم افتادم فقط به دوا و دکتر و همسرم میگه یادته چه کارایی می کردی یادته چقد قرص میخوردی 😭😭بدجوری پشیمونم صدبار نماز خوندم به خدا گفتم غلط کردم صدبارم به خودش گفتم حلالم کن ترخدا تو ببخشیم خدا نگاه می کنه بهم ، اما میبینمش جیگرم میسوزه ، خیلی در حق خودم و خودش بدی کردم باید زودتر دنبالش می گرفتم ، الان۳۲سالش شده هربار شمع تولدش با بغض فوت می کنه میگ من دوست داشتم قبل سی بچم بغلم باشه تو نذاشتی هم سن های من بچشون مدرسه ای شده اما من حتی نمیدونم برا کی دارم کار می کنم پس انداز کنم 😭😭😭😭خدا منو مرگ بده ک باعث همه چی منم