2777
2789

بابام اژانس فرستاد روز بارونی مدرسم ک منو بیارع خونه.چون قبلا همش بم گفته بودن سوار ماشین غریبه ها نشم😂😐سوار اژانس نشدم هرچقد راننده گف من اژانسم گفتم ن دروغ میگی.

خدا ارامش لحظات من است❤اکانت دست منو خاهرمه

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

تولد شش سالگیم‌ همش انگشت میکردم تو‌ کیکم‌ میخوردم ومیگفتم‌ به به یادش بخیر برام کلی ظرف وظروف اورده بودن اما انقده ذوق داشتم‌ ک 😂

زیباترینم 💙روزی تورا در درونم حس خواهم کرد حس گرمی تو تمام رگ های مرا پرمیکند گویا دوباره عاشق خواهم شد کوچولوی من ..دنیای من.. تو وصل میشوی ب بهشت ومن وصل میشوم ب تو .. و بهشت اینگونه کشیده میشود ب زیرپاهای من ..

ما تو یه خونه دو طبقه ویلایی مستاجر بودیم بعد پارکینگ مشترک بود بابام چند روز بود رفته بود مسافرت کاری قرار بود برگرده منم ۵ یا ۶ سالم بود همون شبی که قرار بود بابام برگرده یهویی صدای در پارکینگ اومد با یه سرعتی پریدم گفتم پخخخخخ که هنوزم جای تعجب داره ولی اونی که پخش کردم بابام نبود مرد صاحب خونه بود به سرعت میگ میگ فرار کردم اون بنده خدام خودش ریخته بود پَشماش مونده بود😂🤦

بچه بودیم یادم نمیره محلمون یه مدت اکثرا شبها برقا میرفت...با خواهر برادرم جمع میشدیم دور چراغ نفتی باهم مجله طنز میخوندیم...من میخوندم غش غش میخندیدیم...بیشترین خنده هامون سر قصه چنگیز خان مغول و تیمور لنگ بود یادش بخیر...احمد عربلو مینوشت اینا رو😔😔😔 یا عصرا میرفتیم پشت بوم یه گوشه ی دنجی داشت می نشستیم با خواهرم غروب آفتابو نگاه میکردیم کتاب و رمان میخوندیم حرف میزدیم😔 یادش بخیر.. اونجاهای رمانهای عاشقانه که در مورد روابط و بوسه میشد دزدکی تو گوش همدیگه پچ پچ میکردیم در موردش مامان نشنوه یه وقت😂😂😂

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

ازدواج

__zhrazi | 25 ثانیه پیش
2834
2835
2108