من مادربزرگم پنج یا شش سالی میشه فوت کردن
موقعی که مادربزرگم بیمارستان بودن چون حالشون بد بود من خونه بودم من اصلا نماز نمیخوندم اون موقع یه حسی به من گفت پاشو نمازتو بخون تا مادربزرگت خوب بشه
اول خواستم پاشم بعد گفتم مگه با نماز یکی یه نفر دیگه زنده میمونه؟
نرفتم نماز بخونم بعد شب مادربزرگم فوت کرد
من عذاب وجدان گرفتم گفتم شاید اگه من اون روز نماز میخوندم مادربزرگم فوت نمیکرد
همیشه عذاب وجدان ندارم ولی بعضی وقتا که یادم میاد عذاب وجدان میگیرم
به نظرتون من دلیل فوت کردن مادربزرگم بودم؟؟؟