بخدا جدی میگم من سوالم این بود ک چرا چیزیم نشد فقد حالت چرت دارم و خوابم میاد
بخاطر اینکه خیلی تنهام دلم شکسته سه شنبه مادبزرگم ک مثل مادرم بود فوت شد اونو داشتم فقد خیلی غصه ی منو میخورد امروز سومش بود پدر مادرم وقتی دو سه ساله بودم جدا شدن بعد امروز مامانم اومده بود مراسم مادربزرگم بابامم بخاطر این باهام دعوا کرد بعد جلوی عمم و دختراش ک خود بابام میدونه اونا دشمنای منن هرجا میشینن بد منو میگن خاستم بیام تو خونه شنیدم داشت بهشون میگف شاید اینو از خونه بندازم بیرون جلو زن بابامو اون دشمنام