2777
2789
عنوان

خاطره ی من و اون سرباز لعنتیییی!!!!!

366 بازدید | 21 پست

عاغا سال آخر دبیرستان بودم که یه روز صبح که درو وا کردم برم سوار سرویس مدرسه بشم دیدم یه سرباز نشسته روبه روی خونمون و عمیق زل زده به من!!!  

منم یه نگاه کوتاه بهش انداختم و بی اعتنا رفتم سوار مینی بوس شدم بعد دیدم اونم راه افتاد رفت سمت پادگان  (پادگان سپاه به خونمون نزدیکه)

خلاصه دیدم روز بعد هم اومد نشست و همون نگاه ها سه چهار ماه فقط مینشست دم خونمون و نگام میکرد

ادامه دارد....

01/10/01 بی بی چکم مثبت شد 🥰 خدای مهربون هیچکسو منتظرِ دیدنِ نی نی کوچولوش نذار🥺🤲

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

منم دلم میخواست اگه حرفی هست بیاد بهم بگه  دیگه همه ی بچه های سرویس هم دیده بودن اون اقاپسر سرباز میاد دم خونمون میشینه منو نگاه میکنه و میره بعضیاشون فک میکردن رلیم بعضیا فک میکردن خاطرخواهمه


خلاصه یه روز تولد یکی از دبیرایی بود که هممون دوسش داشتیم قرار شد سرویس یه ربع زودتر بیاد دنبالمون که همگی بریم تدارک سوپرایز ببینیم

رفتم دم در و دیدم بعععععععععععله

آقای سرباز میره از مغاره سیگار دونه ای میخره بعدم میره میشینه پشت همون مغازه که دقیقا میشه روبه روی خونه ی ما و به خیابون دید نداره که کسی ببینتش سیگارشو میکشه و میره      اصن تا یه مدت دیگه بدم میومد نگااااش کنم بعد چند ماه هم دیگه نیومد و ندیدمش....ولی هرجا هستی بدون نمیبخشمت بی احساااااس      

01/10/01 بی بی چکم مثبت شد 🥰 خدای مهربون هیچکسو منتظرِ دیدنِ نی نی کوچولوش نذار🥺🤲
منم دلم میخواست اگه حرفی هست بیاد بهم بگه   دیگه همه ی بچه های سرویس هم دیده بودن اون اقاپسر س ...

😂😂😂😂شکست عشقی خوردی پس 

فقط 32 هفته به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
حتما از وای فایتون استفاده میکرده    

نه گور بابای مادیات  کاش وای فای بود حداقل دلم خوش میشد به یه چیزمون وابستس  

01/10/01 بی بی چکم مثبت شد 🥰 خدای مهربون هیچکسو منتظرِ دیدنِ نی نی کوچولوش نذار🥺🤲
منم دلم میخواست اگه حرفی هست بیاد بهم بگه   دیگه همه ی بچه های سرویس هم دیده بودن اون اقاپسر س ...

😂😂😂چه شکست عشقی بزرگی 

 در کوچه ام،در یک کوچه خلوت وبی کس راه میروم.بدون نگاه به پشت سر،درنقطه ای که راهم را تاریکی فرامیگیرد،گویی رویایی میبینم که درانتظارماست.آسمان سیاه با ابرهای خاکستری پوشیده شده.گویی رعد وبرق پنجره ی خانه هارانشانه گرفته.عالم وآدم درخوابند،فقط دو دوست بیدارند.یکی منم ودیگری پیاده روهای خلوت

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792