امشب از اون شبایی بود که نه من رو مود بودم نه اون حال دلش صفای قبلو داشت میدونستم چرا حالش باز این شده و به روی خودم نمی اوردم چون حالم بهم میخورد از کنکاش و نبش قبر کردن گذشته ای که یه لحظه ام فکرمو درگیر خودش نمیکرد .
رو کاناپه له و لش افتاده بودم و کل کانالای ماهواره رو بالا و پایین رفتم بازم حوصلم نکشید حتی حال نوشتنم نداشتم
نای رفتن تا تراس و زل زدن به ماه هم نبود
فقط دلم یه جور کشش داشت به اون فردی که با بی رحمی چپیده بود تو یه اتاق 12متری و دیدن اون چهره اخمالو و عین ماهشو ازم محروم کرده بود و تو اناق چپیدنش برام عین هشدار بود
میدونستم اگه بارها داد میزدو میگفت نمیخواد بیشتر میخواست ،اگه میگفت برو یعنی بمون کلا حرفاش بوی اینو میداد که وقتی پست میزنم میلیون ها بار بیشتر برگرد سمتم ،اما من ادمی نبودم وقتی خودش نمیخواست برم سمتش ،وقتی خودشو قایم میکرد پیداش میکردم
من ادم این بودم که هر چیم بشه باید بشینه کنارم و سرشو بزاره رو شونه هام و بوی عصاره های پرتقال اغشته شده به فرفری هاش بینیمو بازی بده ودرداشو تو ارامش مطلق و صدایی که میلرزه بیان کنه
وگرنه من سمت دری که روم بسته شه نمیرم و الان حریمش مال من نبود
کلافه و عصبی از افکار زنجیر شده دنبال هم ماگ مورد علاقمو پرت کردم وسط سالن و دیدم اون چهره ی تخس قرمز شده از گریه رو که از ترس سراسیمه وارد هال شد و با دیدن حالم بازم عین یه موش رفت تو لونش
زیر لب چموشی گفتم که گوشیم صداش بلند شد و گفت
فردا همونو برات میخرم
منظورش ماگ طوسی رنگ موردعلاقم بود
منم نوشتم مگه صدتا دیگم بیاد اون میشه؟
سین خورد و نوشت بخواب زیاد داری هزیون میگی
نوشتم حالم خوب نیست
درجا نوشت پس حالتو خوب کن شب خوش
دستم رفت رو اسم کنج دلی و صداش پیچید تو گوشم
گفت هوم
گفتم خودت گفتی حالمو خوب کنم ،حال من با صدات خوب میشه
حس کردم خندید
گفتم خودم یه تنه فدای خنده هات میشم کنج دلیم
ژینانوشت