من یه زن ۲۳ساله م ک خیییلی از سختیای زندگی ب سرش اومده و الان اندازه یه زن ۵۰ساله تجربه داره...دقیقا ۵سال پیش بود ک خونمون قرعه کشی فامیلی بود..همه اومدن..پسرداییم اراد هم اومد..همه توی حیاط خونمون نشسته بودن وقتی من اومدم ک ازاتاقم چیزی بردارم دیدم اراد اومد گفت گوشیتو بده گفتم میخای چیکار گفت بده وقتی دادم رفت توی واتساپم..گفت پس شماره من کو گفتم ندارم!! دلیلی نداره تو گوشیم باشه..شمارشو زد تو گوشیم و گفت پی ام بده گفتم چرا گفت کارت دارم...خلاصه اون شب با همه رویاپردازیا و خیال بافیای یه دختر ۱۷ساله گذشت...از بچگی ارادو دوس داشتم ولی اصصصلا بروز نمیدادم..و همییییشه باهم دعوا داشتیم..خلاصه گذشتو من بهش پی ام دادم و اون شروع چت کردنمون بود بعد از ۲۰روز گفت تو حست بمن چیع گفتم هیچی حسی ک ب یه ادم عادی دارم توام همونه...گفت دروغ نگو گفتم وا چ از خود مچکری...گفت بگو دوسم داری چون من خیلی میخامت..اونجا بود ک منم اعتراف کردم و عشقمون شروع شد..۱ماه بیرون رفتیم زنگ زدیم حرف زدیم..درروز ۱۰۰۰تا یا بیشتر اس و پی ام میدادیم..بعد از یه ماه گفت بامامانم حرف زدم ک بیاد خاستگاری و من دیگه نمیتونم قایمکی داشته باشمت...اون روزی ک مامانش قرار بود با مامانم حرف بزنه من پیش اراد بودم البته خیلی یواشکی و ب بهونه کلاس اضافه اینا...جفتمون استرس داشتیم حتی اون بیشتر از من بروز میداد استرسشو..مامانم شب اون روز گفت اراد میخاد بیاد خاستگاریت و فکراتو بکن میدونی ک شدید غیرتیه بددله شاید پس فکراتو بکن..خلاصه ۲روز بعدش اومدن خاستگاری و خیلی یهویی همه چی توی یه شب اوکی شد و حتی همون شب انگشتر نامزدی دستم کردن...خیییلی سریع عقدو گذاشتن واسه اخرهفته.. یه هفته بدو بدو همه کارارو انجام دادیم و عقد کردیمو جشن گرفتیم..دیگ تصور کنین چ حال خوبی داشتیم...همه چی خوب بود تااین ک ۵۰ روز بعد از عقدمون خبردادن داییم تصادف کرده...اونجا شروع بدبختیامون بود..مرگ مغزی شد داییم, اراد حال خوبی نداشت و من همیشه پیشش بودم...۳روز داییم بستری بود و بعدم فوت شد..چقدر اون رورا مثل کابوسه واسم...