اینا چیزای خیلی کمی بودن
من تقریبا هر روز دارم چیزای شبیه به اینو تحمل میکنم
من شنبه امتحان دارم بابام برداشته مهمون دعوت کرده جمعه یعنی فردا 😐
امشب مامانم شام درست کرد بابام گفت من سیرم نمیخوام
ما خوردیم
مامانم بعدش داشت با دوستش چت میکرد
بابام گفت غذا مونده هنوز مامانم گفت اره تو یخچاله
بابام به مامانم گفت بسه دیگه بگو من هنوز به شوهرم شام ندادم
منم به شدت ادمیم که بدم میاد از این رفتار مردایی که توقع دارن خانوماشون جلوشون هی خم و راست شن
با حالت اعتراض و مسخره کردن گفتم به شوهرم شااام ندااادم؟
چون واقعا وظیفه مامان من نیست که اینکارو بکنه
به خصوص وقتی خود بابام گفته بود نمیخواد اولش
مامانم خودش مشکلی نداره ولی من واقعا تحمل این رفتارو ندارم
چون میتونست خودش پاشه بره گرم کنه بخوره مامانم اولش اماده کرده بود خودش نیومد
بعد اومد به من گفت چطور وقتی مامانت ماشین مند به زور سوار میشه اعتراض نمیکنی
اخه امروز بابام ماشین مامانمو برداشته بود داداشمو ببره کلاس مامانم زنگ زد به بابام گفت با ماشین تو میریم ما..جاییکار داشتیم
بابام اولش گفت اوکی ولی زودی خودشو رسوند گفت پیاده شو با هم میریم مامانمم گفت تو باید بری دنبال امیر با ماشین خودتم که نمیتونی بری(بنا به دلایلی) تا ما رو برسونی دیر میشه
بابامم عین بچه ها میگفت دوست ندارم تو بشینی پشتش
مامانم بالاخره راضیش کرد پیاده شه بعد بابام تا اخر مقصد دنبال ما اومد😐😐😐😐
خب کار بابام اون موقع غیر منطقی بود چرا من باید به مامانم اعتراض میکردم 😐