با لیوان اب توی دستم بازی کردم و گفتم راستش اقای دکتر شدم مثل یه ماهی قرمز که دنیاش خلاصه شده تو همون یه وجب تنگش ،دلش به همون موج های رونی خوشه که توش از این سمت و اون سمت میره و یه اتمسفر که توش بتونه زنده بمونه
اما میدونی
به اینجا که رسید زل زدم از پنجره به هاله های نور که چشمامو اذیت میکرد و گفتم اما من اون ماهی بد شانسی ام که اسیر دست یه بچه شده و با بازیگوشیش دنیامو ویروون کرد
حالا من موندم و یه نفس رفته و تنگی که دیگه هیچ جوره نمیش بندش زد و ابی که قطعه
میتونی حال اون ماهیو تصور کنی؟
انگار دکتر داشت پیش خودش میگفت چقدر حوصله سر بری
اما من به اندازه همون ماهی هوا برام کم بود
به همون اندازه ناامیدی به بهم رسوخ کرده بود
به همون اندازه درد به روحم چنگ زده بود
و منی که هیچ جوره دست از تقلا بر نمیداشتم
میخوام بگم بی نفسی بده اقای دکتر خیلی بد
ژینانوشت