# پارت ر 1#
به سختی نفس میکشید. چشمانش سیاهی میرفت.همه دشت رو را برف فرا گرفته بود. تنها روشنایی امیدش، دود کلبه مقابلش بود. سعی میکرد ضعیف نباشد. از فریده خبری نبود
کاش به هوای گرفتن عکس،مسیر را گم نمیکرد. دیگر نای راه رفتن نداشت. یا مهدی بر زبان آورد و بر زمین افتاد. وقتی چشمانش را باز کرد خودرا در کلبه ای دید
به سختی از جا برخاست. بیرون را نگاه کرد. تک و تنها میان دشتی بزرگ. درون کلبه را نظاره کرد. گرامافون، شومینه، سوپ روی اجاق، گیتار و پیانو،روی دیواره ها عکس شهدا بود.ضبط کنار اتاق توجه اش را جلب کرد. پر از موسیقی های قدیمی. ناگهان دستگیره در چرخید و باز شد...