تا حالا بیشتر از24ساعت به کسی فکر کرده ای ؟!به کسی که شاید ندیده ای ،لمسش نکردی،بازتاب نگاهت را در نگاهش ندیدی و هرگز یه روز جمعه پاییزی زیر باران با او خیس نشده ای.
میخواهم بگویم من بارها آن را تجربه کرده ام!
بارها نوع نگاهش را در شرایط متفاوت سنجیده ام ،بارها با او دعوا کردم و میلیون ها بار نازش را با لمس موهایش خریده ام ،ساعت ها به کرشمه ها و نوع لبخند ژکوندش به جنون رسیده ام و هر شب را بیست دقیقه برایش کتاب بابا لنگ دراز خواندم
با او تمام رستوران های شهر را رفته ام و از تنها فانتزیم که خوردن ساندویچ کثیف مخصوص خودم در پایین تریننقطه شهر است را خوردم و تکه های خرده نان باگت را از گوشه ی لب های قلوه ای و ترک خورده بی ارایشش پاک کرده ام
بارها شب ها را تا بعد خوابش بیدار مانده ام و به چهره ی بی نقصش چشم دوخته ام و رگ های پشت پلکش را با نوک انگشت اشاره ام نوازش کردم
من در ذهنم یک خانواده ی دو نفره تشکیل داده ام
میخواهم بگوییم همیشه که نزدیک هم بودن دلیلی برای عاشقی نیست ،گاهی از دور هم میشود عشقی را گسترش داد به وسعت یک اقیانوس و ساعت ها با فکرش زندگی کرد حتی در مهم ترین جلسه کاری ساعت13ظهر که فشار عصبی طاقتت را طاق کرده است :)
ژینانوشت
تویی هم ک خوشت نمیاد نخون
مرسی از بقیع