ارتفاع و بلندیش برام مثل گذروندن و رد کردن زندگیه ،انگار یه جایی مثل ته خط و دیدن و تماشا کردن تمام واقعیت ها
و امروز وقتی تموم شهر زیر پام بود دلم قرص بود که توام یه جایی درست زیر پاهامی و داری وقتتو میگذرونی
یا لشی رو تخت و پر از افکار مالیخولیایی ،یا مشغول خوندن کتابای درسیت یا مشغول گذروندن وقت با رفیقای نچسبت که اخرش هیچ جوره نتونستم باهاشون کنار بیام و بماند
میبینی تمام طول اون مدت نه چراغای نیمه روشن شهر توجهمو جلب کرد نه سکوت اونجا اونقدر برام ارامش داشت
چون مغزم فقط یه چیزو میطلبید و اونم حس کردنت بود و من داشتم با بند بند وجودم اینکارو میکردم
تو کی که اومدی و اینجوری دیوار هایی که دورم ساختمو ویرون کردی ؟کی که اون درختای سبز بارها دارن تداعی اون چشمای وحشیت میشن و من بارها سعی کردم حواسمو پرت کنم و درگیر اون جنگل های وحشیت نشم
میدونی چرا ؟چون جنگل تنها جاییه که منو نسخ میکنه و از خود بی خود و مدهوش میشم
یه جوری که بعدش نیاز به استراحت طولانی دارم و تا چندین ساعت بی انرژیم
میدونی نگاه وحشیت دقیقا همون کارو باهام میکنن؟نه تو فقط غرق گذشته ای از منی که هنوز نتونستی باهاش کنار بیای و فکر میکنی وسط یه دروغ بزرگ دفنت کردم
و من هیچوقت بلد نبودم برات کاری کنم امیدوارم منجیت اینبار شجاع تر از من باش
چون من خیلی وقته خودمو سپردم به خاک و درکش برای تو کم چیزی نیست
راستی
میخواستم بگم ته دلت کجاست ؟من بارها از همونجا بهت گفتم دوست دارم
و تو هیچوقت نشنو
برگرفته از ذهن یک ماهی مرده
ژینانوشت