چهارشنبه شوهرم با فامیلشون رفت مسافرت منم این دو روز نبود خونه خواهرم رفتم دیشب موقعی که اومذ منم رغتم خونه اومده خونه غر زدن که چرا خونه خواهرت رفتی شام درست نکردی حالا خودش دنبال خوشیش رفته حرصم گرفت توقع داشته من جمعه تنها بمونم خونه غذا براش درست کنم محلش ندادم وسر شام دوبارهیر اینکه بچم که یکسالشه سیزی های سغره رو پخش وپلا میکرد و سوهرم دعواش کرد و جلوش در اومدم بزار راحت باشه بچه رفت توقیافه و تا امروز فهر بود از سرکار اومد خودش شروع به حرف کرد من به روم نیاوردم ناراحتم باهاش حرف زدم شب گفت پشت گردنشو بزنم من کلا از ابن کار خوشم نمیاد وبلذ همنیستم از اول ازدواج سر همین بحث داریم که چرا بلد نیستم پشت گردن بزنم هر بارم زدم خراب. شده وهمیشه هم با ابنوجوداصرار داره منبزنم امشب هم زدم خیلی دیگه خراب شد شروع کرد دعوا که هیچ کاری بلد نیستی وحیرت زنای مردم ومیخورم خیلی تازی ابن حرف و میزنه و بهم برمبخوره از حرفش خودش که زن داری بلد نیست انقدر اخلاقش تنده هیج حرفی نمیتونم بهش بزنم حتی دردودل ساده! همیشه تو دعواهاش میگه مادر وخواهرم از تومهمترن برام ، خلاصه که خیلی ناراحتم از رفتاراش