از بچگی رنگ خوشیو ندیدم.خونوادم دایم باهم جنگیدن .تو ندارایی مطلق زندگی کردم.داداش بی غیرتم دادم یه دویش گنابادی ۱۴ سال ازخودم بزرگتر ک اونم انقد دقم داد تو عقد ولم کرد تا ب توافقی رضایت دادم جداشدم .انقد بدشانس بودم ک رفتم تومطب شوهرم منشی شدم بام ازدواج کرد همه حسودی کردن ولی روز خونش ندیدم یه چشمم اشکه یکی خون ازتحقیر و توهین خونوادش تا خیانتاش تا دعواهردیقه.