شوهرم چن وقته لج کرده زندگی رو ببره کرج.منم حرفی ندارم ولی مطمعنم نمیره وابستس خیلی از ترس مادرش اب هم نمیخوره.بعد ننشش هم برای اینکه منصرفش کنه بندازتشم جون من بهش میگه اخه زنت مادرشو ول میکنه بره شهرغریب .از ظهر تا به الان جنگیده بام تو بچه ننه ای همه میشناسنت.اخه مگه دخترای خودش یکسره پیششن کسی جلوشونو گرفته .بعدشم میخواجلو پسرشو بگیره چرا پا من و مامانمو میکشه وسط .چیکنم ازشرش راحت بشم