اینهم خاطره یکی از نی نی سایتی ها
اینوبگم تاصبح بخندین اقا مادرشوهرم بعدازدواج اومد تهران خونمون یبوست گرفت من احمقم سرچ کردم برای یبوست پودثناخوبه بعدرفتم پرپلاستیکی خریدم خواهرزاده شوهرمم طبقه بالامابود گفت این چیه داری میریزی تودوغ گفتم واسه یوبوست خوب۶ گفت دستت دردنکنه به منم بده من خرنمیدونستم یه قاشق بایدبریزم نصف پلاستیکوشب ریختم توپارچ دوغ همشوخوردن فقط یادمه تا سه روز دیوارهای توالتمون روتمیزمیکردم