2777
2789
عنوان

پیشرفت

111 بازدید | 7 پست

سلام خانمای عزیزم که همیشه پر انرژی هستن،خب خانما من همیشه تاپیکای نی نی سایت رو میخونم و امشب عضو شدم که داستان زندگیمو واستون تعریف کنم، 

پدر و مادر من همدیگه رو دوست داشتن و باهم دوست بودن و به هزار زحمت ازدواج کردن که خانواده مادرم به شدت مخالف بوده چون بابام بیکار بوده،همیشه خاله هام و خانواده مادریم تو زندگیشون دخالت میکردن و مامان منم دختز بزرگ خانواده بوده و به شدت به اونا وابسته و چون مامانم با بابام ازدواج کرده اوناهم باهاش بد شدن و هیچ کمک مالی نکردن خانواده پدریمم فوت شدن بجز دوتا همه های تنیم و ۵ تا عمو و یک عمه ناتنی که اونا خیلی پولدارن،حتی اگه میگفتن جونتو بده جونشو میداد؛جایی که مامانم و بابام توش زندگی میکردن یه اتاق خیلی کوچیک پیش یک پیرزن بوده مامانم داداشمو باردار میشه و خیلی خوشحال میشن وقتی به دنیا میاد؛ولی داداشم یه مدت تو دستگاه بوده چون یکم مریض بوده؛که به لطف خدا خوب میشه و خلاصه بابام همونطوری بیکاره ولی مرد زندگی هستش که هر کاری باشه واسه زن و بچش انجام میده؛بابام میره مسافر کشی و ... ولی همه جوره زندگی کردن واسشون سخت بوده؛که بعد یه مدت مامانم منو باردار میشه ولی بخاطر وظع مالی که داشتن میخواسته منو سقط کنه که بابام نذاشته و گفته هرطوری شده کار با حقوق خوب پیدا میکنم؛مامانمم خیلی ناراحت بود چون بخاطر بی پولی میخواسته بچشو بکشه به بابام وقت میده که یه کار پیدا کنه، خلاصه مامانم میخواسته عصر بره منو سقط کنه که بابام ظهر زنگ میزنه و بهش میگه آتشنشان شده؛(چون ده ۶۰ بوده بدون مدرک هم قبول میکردن؛ولی بابای من پایه یک داشت که اینطوری تونسته آتشنشان و راننده شه) مامانمم خیلی خوشحال میشه و منو نگه میداره و بعد از اینکه بابام رفته سر کار وضع مالیشون خیلی خیلی تغییر کرده و با پس انداز تونستن خونه بخرن و خیلی پیشرفت کنن و الان واقعا با اینکه شوهرم خیلی پولداره ولی پدرم از اون پولدار تره کسایی که تو نداری دستشونو نگرفتن(البته اونا جلوی هیچکس دست دراز نکردن ولی خیلی ناحقیه خانوادتم کمکت نکنن)؛ الان همشون بچه هاشون بیکار و از راه بدر شده ، الان همش زنگ میزنن به بابای من که فقط کار بهشون بده؛ خلاصه خواستم بگم هیچوقت ناامید نشید هیچ پولداری از وقتی که بدنیا اومده پولدار نبوده پس تنها چیزی که واسه پیشرفت یک آدم مهمه یه اراده قوی هست.


راستی بعد از این همه سال همه منو به قدم خیر میشناسن😂😂😎

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792