من یکماهه عروسی کردم اومدم سر زندگیم یه جشن کوچیک خانوادگی گرفتیم بعد ۶سال نامزدی اومدیم سر زندگیمون تواین ۶سال مشکلات مختلفی افتاد نتونستیم عروسی بگیریم سال اخر که میخاستیم عروسی بگیریم مادرشوهرم نزاشت گفت بچه جاریم به دنیا بیاد بعد هرموقع خاستیم عروسی بگیریم مادرشوهرم چون میدونست شوهرم به حرفشه نظرشو برای عروسی عوض میکرد تااخر که کرونا اومدویکسال نتونستیم عروسی بگیرسم همینطوری اومدیم سر زندگیمون فردا عروسیمون مادرشوهرم مریض شد و افتاد توخونه و جراحی و این حرفا من سه تا جاری دارم همشون برنامه ریختن دو روز دوروز میرن مادرشوهرمو نگه میدارن نوبت من که میشه حالمبد میشه و با شوهرم بد میشم اونجا میریم میخابیم منی که تازه عروسم میرم نگهش میدارم اونموقع که نزاشت عروسی بگیریم الان هم که مریض شده منه تازه عروس باید برم نگهش دارم اصلا دلم باهاش صاف نمیشه بچه برادر شوهرم زده وسیله شوهرمو خراب کرده ۸سالشه حالا بچه برادر شوهرم باشوهرم قهر کرده مادرشوهرمزنگزده به شوهرم که براش یه عروسکبخر بیا ازدلش دربیار اونمخرید اورد بعد من یکماه اومدم اینجا کارای مادرشوهرمو میکنم یه تشکر نمیکنه هزارتومن میده سر اون پول حساب کتاب داره خیلی دلم شکسته شوهرم منو اورده خونه مادرشوهرمینا میخابیم من تازه عروسم دلم میخاد خونم باشم نه نامزدی خوبی داشتم نه عروسی درست و حسابی برام گرفتن نه خرید بردن منو حالاهم که اومدم پرستاری مادرشو میکنم وقتی شوهرم باهام حرف میزنه حالم بد میشه نمیخام باهاش حرف بزنم نمیدونم چیکار کنم صبح تا شب که خونه نیست سرکاره شبم میاد میخابه خیلی خستم خیلی ببخشید طولانی شد