برای اولی مثل ملکه ها بودم هیچیم نبود و مادرمم خیلی هوامو داشت و میخوردم و میخوابیدم و شوهرمم بهم میرسید .
برا دومی برای دشمنمم نمیخوام اون بارداری رو
خودم مشکلی نداشتم اما تا روز آخر سرکار رفتم وضعیت مالیم افتضاح خوراکم همش چیزای الکی و به درد نخور مادرم به جای اینکه هوامو داشته باشه نگران این بود که دیگه نمیتونم کاراشو براش انجام بدم و بیرون برم .شوهرم عصبی هر روز خدا باهام دعوا میکرد، سختی نبود که نکشم
یه نفر حتی یه وعده غذا هم برام نمیفرستاد و همه غر میزدن کی دیگه بچه دوم میاره