یه روز یکی ازم پرسید وقتی عصبی ،پر از حرصی یا دلت از زمین و زمان گرفته چیکار میکنی؟
بیخیال به دور دست ها نگاه کردم و پر غرور گفتم قلم میگیرم و مینویسم
گفت یعنی چی؟مگه میشه؟یعنی اشک نمیریزی یا چمیدونم چیزیو نمیشکونی که تخلیه شی؟
برگشتم سمتش و تکیه داده به نرده های چوبی ،لبای خشک عین کویرمو تر کردم و گفتم
نه ،یسری ادما درست به گفته خودت وقتی غم ها هجوم میارن به سمتشون هر کاری برای تخلیه شدن انجام میدن
اما من اولین کاری که میکنم پناه میبرم به قلم و دفترم و از تموم حس های که اون لحظه چمباتمه زده کنج دلم رو درست مثل دانه های منظم انار میچینم کنار هم ،و تو اون لحظه اون من نیستم که مینویسه اون قلبمه ،مغزمه و دردی که تو سینمه و درست مثل مجرمیه که برای تبرعه کردن خودش به حرف اومده
نگاهش پر از حرف بود و بدون تکون خوردن پلکش چشم دوخته بود به صورتم
گفت چرا سعی نمیکنی با کسی حرف بزنی ،بنظرم ادم با نوشتن سبک نمیشه
نگاهش کردم و یه لبخند مبهم کاشتم رو صورتم و گفتم
چون کاغذا مثل یه ادمین که دست ندار و کور و لاله و فقط گوش دار
میشنوه اما هیچوقت پخشش نمیکنه
میفهمی؟!
سیگاری به سمتش تعارف کردم که با گیج و منگی گرفت
3:30
ژینانوشت