دستمو گرفت نشستیم رو تخت... نمیدونم چرا ولی بی مقدمه گفتم سمانه جون من از دخترخاله تون خیلی میترسم. آروم خندید و گفت _ماهم میترسیم ازش... سکوت کردم گفت :نمیدونستی تو شرکت داداشه؟
_نچ
_نگار رفته بودی خونتون؟
چیزی نگفتم کلا تو دروغ گفتن عاجز ترینم ،زبونم قفل شد.
_میدونستم نرفتی
مصطفی این چندوقت میومد خونه باغ (خونه ی پدرشون)
ما گفتیم چرا خانمتو نمیاری گفت نیست رفته مسافرت!
ازاینکه مصطفی شبا خونشون رفته بود خوشحال شدم یه خوشحالی عمیق...
نگام کرد. نگارجون بینتون اختلافی هست؟
سر تکون دادم یعنی نه!!
_چراصورتت کبوده؟ بهم میگی؟
اشکم سرازیر شد _نه خواهرجون نمیتونم بگم.
_زمین نخوردی نه؟
جوابی ندادم.
بغلم کرد چقدررررر به آغوش گرمش نیاز داشتم