سلام
فردا تاریخ اعزام داداشم به سربازیه . از صبح که بیدار شدیم مامانم مدام گریه میکرد و خیلی برای داداشم ناراحت بود ، همچنین داداشم هم خیلی استرس و ترس انگار که از رفتن به سربازی داره . و کلا فضای خونمون خیلی غمگین شده بود . مجبور شدم که به نامزدم بگم که این شرایط پیش اومده . تا که بهش گفتم ، بیچاره مرخصی گرفت و اومد خونمون و اینقدر از خاطرات شیرین سربازی خودش برای مامانم و داداشم گفت که کلا فضای خونمون عوض شد . بعدش هم داداشم رو برد بیرون تا یکم تاب بخورند و باهاش صحبت کنه . وقتی که داداشم برگشت اینقدر خوشحال و سروحال شده بود که هممون تعجب کردیم . معلوم نیست که نامزدم با داداشم چه طور صحبت کرده بود که اینقدر روحیه اش خوب شد خداروشکر . هر چقدر که به نامزدم اصرار کردم که ناهار بمونه پیشمون ، گفت که باید برگرده سر کارش و گفت که فردا ساعت ۵ صبح خودش میاد دنبال داداشم که ببرش به محل اعزام و گفت که ما باهاش نریم اونجا بهتره، دلتنگیش کمتر میشه و همین خونه باهاش خداحافظی کنیم .
احساس میکنم که نامزدم مثل کوه کنارمه و میتونم موقع مشکلات بهش تکیه کنم و واقعا چه تکیه گاه خوبی دارم ، خدا حفظش کنه برای من .