2777
2789
عنوان

ترس از آینده

94 بازدید | 8 پست

سلام من چن ماهی میشه ازدواج کردم .. شوهرم همش میخواد ازم دور باشه میگه تو باید مستقل باشی ک بتونی بدون من زندگی کنی .. شبا دیر میاد خونه ساعت ۱ ۲ شب گاهی اصلا نمیاد .. هفته ای ی شبم منو میفرسته خونه مادرم .. 

بعد الان جدا از خونواده شوهرم داریم زندگی میکنیم .. میگه  قرارداد خونه ک تموم شد با مادرم خونه میگیریم  ..مادر شوهرمم مریضی اعصاب و روان داره همش در حال دعوا با آدم 

.. بعد توقع دارع تو چیزی نگی تو روش .. تو همین چن ماه ک عروسشون شدم چن بار باهام دعوا کرده .. شوهرمم خودش میگه ک مقصر مادرمه ولی باز پاشو تو ی کفش کرده ک با مادرم خونه میگیرم .. منم میترسم ازش نمیدونم چیکار کنم شب و روز ندارم از وقتی فهمیدم ... توروخدا یکی بگه چیکار کنم ...

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

چه عجیبه شوهرت.اصن کوتاه نیا.بگو میخوام مستقل باشیم.ولی تاجایی ک میتونی دعوا نکن

من مادر نميشوم تا فرزندم  را عصاى دستم كنم...من مادر نميشوم تا پيري و كورى ام را به فرزندم تحميل كنم....من مادرنميشوم تا بهاي قطره شيرى كه به كودكم داده ام پس بگيرم....من مادر نميشوم تا فرزندو وابسته و بيمار تربيت كنم و افتخار كنم به اينكه فرزندم مرا بر همسرش ترجيح ميدهد....من مادري بيمار نيستم...من مادر ميشوم تا انسانى سالم و مستقل تربيت كنم،مادرميشوم تا انسانيت را  به فرزندم بياموزم.انسانى قوى و درستكار  و خوشبخت....كودكم وظيفه اي در قبال من ندارد....بلكه من مادر او هستم و موظف به خوشبخت كردن فرزندم 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز