2777
2789
عنوان

حکایت

1617 بازدید | 264 پست

♦️هر روز یک حکایت


🔹عارفی بود که شاگردان زیادی داشت و حتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود.

روزی به آبادی دیگری رفت

عابد به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده بود نانوا به او نان نداد و عابد رفت.

مردی که آنجا بود عابد را شناخت، به نانوا گفت این مرد را می شناسی؟

گفت: نه. گفت: فلان عابدبود،

نانوا گفت: من از مریدان اویم، دوید دنبالش و گفت می خواهم شاگرد شما باشم،

عابد قبول نکرد.

نانوا گفت اگر قبول کنی من امشب تمام آبادی را طعام می دهم، عابد قبول کرد.

وقتی همه شام خوردند، نانوا گفت: سرورم دوزخ یعنی چه؟

عابد: دوزخ یعنی اینکه تو برای رضای خدا یک نان به بنده خدا ندادی ولی برای رضایت دل بنده خدا یک آبادی نان دادی!

✌👌

انت نار و انا شمعه/ وادری ماطفیک دمعه/خاف تحرگنی حبیبی وننتهی بلایصوت😔

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

@خوبها    

یه وقت منو تگ نکنی😂😂😁😁😐😐

راه رفتن کنار یه دختر قوی و خودساخته،افتخاریه که نصیب هر مردی نمیشه😎.                                                               ⁦❤️⁩طُ⁦❤️⁩قشنگترین تیتر زندگی منی⁦☺️⁩

جالب بود

اگه واقعا میخواین کمکتون کنم من مشاوره اسلامی کمک میکنم تاجایی که امکانش هست و وقت داشته باشم...شماره وات ساپم واسه مشاوره رایگان...09354504785...تاپیکامو نگاه کنید به دردتون میخوره ،مخصوصا آخریاش..
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز