توی لعنتی را قاب میگیرم و بر روی طاقچه ی دلم میگذارم و هر روز با باز کرذن چَشم هایم اول توی چشم زیتونی را رویت میکنم و دوست داشتنت را از سر میگیرم
عصر ها را قهوه دم میکنم و ساعت ها با دیدن ان زیتونی ها راحت بر روی صندلی راک لم میدهم و خیال پردازی میکنم و شب ها را تا صبح حرف میزنم و حرف
و دوباره روز از نو و روزی از نو!
اخ راستی
کاش تمام چَشم هایی ک تو را می بینند چشم های من بودند❤️
ژینا نوشت