گاهی چنان سکوتی در سرم میپیچد که تمام مشغله های ذهنی را به چالش میکشد
مانند بیمار که دچار فراموشی شده است میشوم انقدر که مغزم سفید تر از گچ روی دیوار میشود و هیچ کلمه ای در ذهنم پردازش نمیشود و مانند کودکی میشوم که قدرت تفکر ندارد اما جالب این است که در میان تمام فراموشی هایم توی لعنتی کنج دلی را به خاطر دارم
شک ندارم اگر در سمت راست سینه ام هم قلبی داشتم ان هم برای تو میتپید !
ژینانوشت