2777
2789
عنوان

کاملا پرت🤍

389 بازدید | 0 پست

شب شده بود اینقدر شب که حتی ماهم از این همه دلگیری پشت ابراش قایم شدع بود انگار اونم گرفته بود

لبه تراس دستامو به نرده ها تکیه دادم و مشغول دید زدن ابرهایی بودم که سعی داشتن بیشتر ماهو بپوشونن دریغ از اینکه روشناییش اینقدر زیاد بود که حتی اگه کل ابرهام خیمه میزدن روش بازم از یه جا یه روزنه ای ازش میزد بیرون

با پیچیدن بوی تند و تلخ قهوه زیر بینیم نگاه خسته امو به چشمای زیتونی خندونش انداختم ،انگار نه انگار که چند ساعت پیش کلی باهاش بد صحبت کرده بودم و خودشم کم اورده بود ،شرمنده نگاه دزدیدم ازش راستش هیچوقت نتونستم عمق چشماشو کشف کنم مثل یه تونل زمان بود یا یه جنگل که منو میبلعید و گیج و گنگم میکرد جوری که خودمم از یادم ببرم ...

اروم تارهای صوتیشو به حرکت در اورد و گفت :من یادمه اوایل که اومدم تو زندگیت همه چیز زوری بود ،خیلی چیزا باید بود و خیلی نباید هایی که خواه ناخواه میکردی تو سرم

اه عمیقی کشید و دستای ظریف لرزون سفید رنگ گچشو دور ماگ طوسی پیچید و خیره به بخارهاش ادامه داد

راستش اوایل تحمل همه اون قانون ها ،اون همه خودخواه بودنت اون همه حرفای گنگ و مبهم برام سخت ترین و ناممکن ترین کار بود

خصوصا وقتی از محدوده و حد هات میگفتی ،از دایره دوستام از هرج و مرج نداشتنام از تایم های مشخص شده از اون همه نظم حالم بد میشد

دوباره نفسی گرفت و یکم از قهوه رو نوشید انگار یاداوری اون روزا سخت ترین کار ممکن تو حال فعلی بود اما من فقط دلم میخواست اون لباش تکون بخوره و من گم شم توی اون صدای اروم و محکمش و ماهی تصورش کنم که ذره ذره داره تو وجودم هوارو میبلعه

گفت:بی اعتمادیت،اینکه منو یه وصله ناجور میدیدی اما منو کنار خودت میخواستی اینکه دنیات بزرگ بود اما افکار من بچگونه و گله هات از لجبازی های من شده بود اضطراب لحظه هام ،میدونی انگار خوشم میومد عذاب بکشم کنارت اما باز دوست داشتم همه چیو از وجودم بکنم و برم

با این حرفش سرمای درونم بیشتر شد و سایش دندونام رو هم بیشتر بازم زل زدم به ماه ناپیدا بود

گفت:اما حتی رفتنمم ،دل کندنمم چیزی از تویی که تو وجودم بزرگ شده بپدی کن نکرد ،اینکه بعدها فهمیدم قانونات حق بود،اینکه من بلد نبودم زندگی رو و دیر به این درک رسیدم که خواستن یعنی شکسته های همو پیوند شدن یعنی غمامون شراکتی اینکه منطق جلوتر از احساس ،اینکه نزاشتن و رفتن و موندن و ثابت کردن

پوزخند زدم برای تموم حسای بدی که ریشه کرده بود تو جونم و خلاصم نمیکرد

قطه اشکشو که دیدم طاقتم طاق شد و گفتم :بسه برای امشب نیاز نیست توجیح کنی ،من نه ادمیم با حرفا رام شم نه برام تکون دهنده و تاثیر گذارن

بهش نزدیک شدم و گفتم :چیزی که منو به باور هام میرسونه زیر و رو کردن صبر و تحمل ادماست ،به عمل های پنهون شده اشونه و خوشبختانه همه بهم عکسشو نشون میدن میدونی چرا کنج دلی؟

زیتونی هاش قشنگ تر و فریب دهنده تر شد

گفتم:چون همه ادما تو زندگی دنبال چیزای سختن اما وقتی که دچارش میشن میفهمن اونقدر که ادعا میکردن قوی و صبور نیستن

هی دهنشو باز میکرد یه چیزی بگه اما هیچی به گوشم نمیرسید فقط اشکاش میریخت اروم به پشت پلکش و روی مویرگ هاش دست کشیدم و اشک هاشو بوسیدم و گفتم :من بعد برام کاری نکن خصوصا دیگه اشکاتو حروم من نکن نگه دار برای ادم های درست

اشکاش بیشتر رون شد و من عقب کشیدم و لب زدم

من که بهت گفتم تحملم سخته بری و بمونی تا ابد ریشه هات تو وجودمه

زندگی بدون تو از گلوی من پایین نمیره کنج دلی!

ژینانوشت

اخری باش

ممنون ک خوندین🤍

وای از گرد ســم تازه خر خریده ها!!! وقتی با من حرف میزنی رفتار ارزونتو بزار توی جیبت:)

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز