برای اولین بار اینجور خندیده بودم جوری که گلوم به سوزش افتاد
اروم میون خنده ببخشیدی گفتم اما با دیدن چهره پوکر و چشمای غمگینش دلم گرفت و تموم اون حسای خوب از سلولای تنم پرید جدی شدم و مشغول دید زدن جمعیت از بالای اون کافه دنج شدم
یهو گفت وقتی اینقدر خنده های دلنشین و قشنگ داری چرا نمیخندی؟
حتی نگاهشم نکردم از جمله سئوالای تکراری بود که همه میپرسیدن
گفت :جدی میگم ،من امروز اولین بار بود که شاهد ایجاد شدن این منحنی رو چهره ات بودم ،درست مثل عقابی ام که بزرگترین شکار عمرشو کرده
پوزخند زدم و ریلکس گفتم :زیاد سخت میگیری من همیشه میخندم منتهی بروز نمیدم فقط
انگار دوز تعجبش خیلی بیشتر شد درست مثل کسی که داشت تو اتوبان با سرعت 200کیلومتر میروند
گفت:درکت سخته ،اصلا نمیفهممت !چرا اینجوری ؟مرموز گنگ ادم هر چی بیشتر ازت میدونه بیشتر گیج میشه انگار میوفته تو یه باتلاق که هر چی دست و پا میزنه دو برابرش فرو میره .الان با همین یه جمله حرفت هم گیج تر شدم هم هزارتا سئوال تو سرم ردیف شد
گلومو صاف کردم و محکم تو چشماش نگاه کردم و گفتم:این حرفایی که داری میزنیو من بارها و روزانه ده بار با خودم تکرارش کردم برای همینه که سعی میکنم از ادما دور باشم،برای همینه که از ادما بت نمیسازم ،بخاطر همین مبهوت و تعجب هاتونه که میترسم برای هر قدمی که سمتم بر میدارین
یکم خودمو کشیدم جلو و گفتم برای همینه حس میکنم این سیاره ای که دارم توش وقتمو تلف میکنم مال من و حق من نیست
حس کردم ناراحتش کردم که گفت:ولی من میخوام یه بارم بپیجم بهت یه بارم با دنیای خودم اشنات کنم یه بارم بیشتر از بقیه ازت بدونم ،دوست دارم و خواسته قلبیمه که بیشتر پا بزارم تو حریمت
اروم لبخند زدم و گفتم
تو الان تو حریم منی!
شاید خنده هام برای همه یه چیز عادی باش اما برای تو به رخش کشیدم،با تو هم کلام شدم
و به تو میگم که شدی تار و پودم
اروم دستاشو به دستام نزدیک کرد و گفت
ممنونتم
ژینانوشت