پاگشای جاریم ، خونه پدر جاریم دعوت بودیم،
اول بگم عروسی نگرفتن و فقط ده نفر بودیم.
مادر و خواهرای جاریم چناااااان ، زبون میریختن، چنان هوای مادرشوهرم داشتن، چنان روابط اجتماعیشون بالا بود که حالم بد شد...
من کم حرف ، مادرم افسرده و کم حرف، خیلی ناامید شدم از زندگی
مادرشوهرم هم از ذوق نمیدونست چکار کنه فقط...
میدونم توی ذهنش همش اونارو با مادر من مقایسه میکنه،،،
مامانم روابط اجتماعیش صفره صفرررر، یه سلام علیک ساده بلد نیست بکنه😭
خانواده ی جاریم کلا خیلیییی سیاست هم دارن، جلوی آدم یه جورن پشت ت ی جور دیگه...
جاریم با اینکه ده سال ازمن کوچیکتره حرفاش خیلی بجا و قشنگه،،،
چکار کنم ، کم نیارم، چکار کنم طرز صحبت کردنم خوب بشه
😞