بچه که بودم یادمه بابام با هزار زحمت یه پیکان خوشگل گوجه ای خریده بود خیلی قشنگ بود اینقدر که چشم ها رو خیره میکرد ،یادمه پشت شیشه یه گوشه اش با برچسب نوشت ژینا
وقتی بیرون و پیش دوستاش میرفت میگفتن ژینا اومد و من خیلی ذوق میکردم چون واقعا عاشق پدرم بودم
خیلی علاقه داشتم به اون ماشین اخرین روزی که بابام قرار شد تحویلش بده رو یادم نمیره که چقدر حالم بد بود و دلخور و گرفته بودم
امشب که نشسته بودیم بحثش پیش اومد و همه داشتن تعریف میکردن از تک بودنش گفتم تازه پشتشم اسم منو حک کرده بود
یهو
یه بچه کوچیک پیشمون بود گفت
چرا؟چون تو همه چیز باباتی ؟
به یقین میتونم بگم چند دقیقه هممون محو بودیم
خیلیامون کمتر از همین بچه اینو میفهمیم و دیر به یه چیزا پی میبریم
صرفا جهت یه حرف زدن کوچیک بود ممنون ک خوندین