سلام بچه ها بیاین تعریف کنم چی شد
زن عموم زنگ زد که ما داریم میریم خونه عمه ام گفت شما هم میاین بر حسب اتفاق عمه کوچیکه هم با ما بود یعنی من و مامان و عمه ام گفتیم باشه ما هم میایم شام خوردیم یه جعبه شیرینی خریدیم رفتیم عممو سورپرایز کنیم
توی پارکینگ عموم رو دیدیم گفت من میرم تخمه بخرم کنار هم باشیم ضمنأ ما همه ماسک داشتیم و گفتیم تو خونه دور از هم بشینیم با خوشحالی وارد شدیم عمم لبخند زد اما معلوم بود جا خورده سه بار سلام دادم شوهرش جواب نداد انگار اب یخ ریختم روم فکر کنم سه سالی میشد که خونشون نرفته بودیم
ولی باز گفتم شاید جواب داده نشنیدم (شوهر عمم سردار سپاهه ،آخونده، عمم زن دومشه، همیشه نماز شب میخونه و یکسره پای قرآنه)
خلاصه نشستیم عمم رفت چایی بیاره دیدم با صدای بلند که ما میشنیدیم گفت بیخود کردن اومدن مامانم گفت پاشو بریم گفتم به خاطر عمه پنج دقیقه بشین نشست ولی داشت از حال میرفت خودمم تپش قلب داشتم عمه هم داشت التماسش میکرد که چیزی نگه ولی اون باز تکرار میکرد که چرا اومدن کرونا میگیریم پسرم جیش داشت گفت مامان جیش دارم جرأت نمیکردم ببرمش دستشویی عمه چایی اورد با دستای لرزون دستاشو گرفتم گفتم دورت بگردم اون حق داره ما اشتباه کردیم گفت ببخشید التماس میکرد با چشماش گفتم ناراحت نشو ما میریم مرده هم سرشو از پنجره کرده بود بیرون حالا به خدا ما همه سالمیم عمه التماس میکرد که بنونید اما مامانم طاقت نیاورد و با گریه رفت پایین و ما هم خداحافظی کردیم و رفتیم
فقط گفتم خدا و پیغمبرت راهشون اینه؟ و اومدم بیرون با یه قلب شکسته و شخصیت خورد شده
حیف اون شیرینی کوفتش بشه
اما من میگم اگر خدایی نکرده من جای عمه بودم جلوی جمع میگفتم گمشو بیرون ولی خانوادم رو نگه میداشتم
عموم رو بگو تخمه خریده بود دور هم باشیم😂