سلام دوستان.خیلی حالم بده نمیدونم چجوری براتون تعریف کنم فقط بس گریه کردم وداغونم ب سرم زد بیام اینجا دردودل کنم.من مشکل پوستی دارم یعنی یه جاهایی ازبدنم لک داره چندساله دارم این مشکلو!همیشه زجرکشیدم که چرابه همسرم نگفتم و باهاش ازدواج کردم بعدش موافقت کرد پدرم باهاش حرف زد و به روم نیاورد دیگه که مشکلی هست ولی من سنم کم بود خام بودم گفتم مشکلی نیس الان که پنج ساله گذشته باکلی تجربه میگم کاش همونجا که عقد بودیم میگفتم فقط طلاق.من دیونه به عاقبت کار فکرنمیکردم دلبسته بودم به شوهرم اونم دیگه به روم نیاورد تا امشب که هی ازم ایراد میگرفت میگف پوستتو چرا اینجوری کردی اینجای پوستت چرااینجوریه منم واقعا روم فشار بود گفتم ولم کن اخه امشب همش ایراد گرفتی اونم نارحت شد دیگه بامن حرف نزد گفتم عزیزم دیگه خستم بخدا ازخودم.. تو بامن روراست باش بگو قشنگ حرف دلتو گفت خوشم نمیادازت خب هرجات نگامیکنم یه عیبی داری یه چند روزی نباش باز خوب میشم ولم کن حوصلتو ندارم منم گفتم فقط ازم جدامیشی توکه تحمل دیدن منو نداری جداشو ولی میگه نه دوست دارم باهات زندگی میکنم همه چی برات مهیامیکنم ولی فقط باهات زندگی میکنم !!میگم من دوست داشتن واقعی میخام ولی انگار امشب بهم رسوند اگه هرکاری بخام میکنم ولی تو فقط تو زندگیمی.من گفتم نه بایدازم جداشی..حالا اومدم تو اتاق اصلا نیومد پیشم دیگه مطمئنم نمیخاد منم به جدایی راضیم به اینکه وقتی مشکلی دارم تنها زندگی کنم نکه یه نفرو برنجونم ولی تو کتش نمیره .این مرد دیونم کرده ازیه طرف دوسم داره از ی طرف اینجوری رفتار میکنه.من میگم تو ب من فقط عادت کردی ازم دل بکن برد زندگی دیگه داشتع باش نمیفهمه!بخدا نیتم پاکه دارم اینطوری حرف میزنم من نمیخام تااخرعمر باحسرت زندگی کنه روحیم داغونه اعتمادبنفسم صفرشده..خانما دوستان میشه بهم بگین چیکار کنم ؟میترسم سمت خیانت بره اینطوری نمیخام حاضرم جداشم ولی این زجرو نکشم 😭😢امشب واقعا ته دلم خالی شد حس تنهایی و افسردگی شدید دارم