سلام بچه ها .من ی مشکلی دارم .حدود ۱ سالو نیمه برادر بزرگم ازدواج کرده از همه ما بزرگتره حکم پدر داره برامون
ما ۵ تاییم همه ازدواج کردیم
مشکل من اینه ک عروسمون همش فکر میکنه من دارم تو زندگیش دخالت میکنم.من دانشجوی دکترام ی بچه دارم تدریس خصوصی تو منزل میکنم ۲۶ سالمه شوهرمم ۲۶ سالشه بخدا اینقدر گرفتارم اصلا فرصت نمیکردم هیچوقت که بخوام حرفای خاله زنک بازی بزنم حتی با مادرم گهگاهی میدیدم پشت عروسمون ی چیزایی بین خودمون میگه دعواش میکردم بین خودمون حتی پشتش درمیومد بخاطر اینکه ذهنارو پام کنم در موردش تا ی موقع باعث ناراحتی داداشم نشه.از طرفی چون مطلقه بود برادرم ولی مجرد بود اصلا شرایط فکری شون ب هم نمیخورد هر دو هم سن هم هستن ولی با این حال من همش سعی میکردم قضیه ها ی جوری به اصطلاح ماست مالی کنم ولی این عروس ما همش در مورد من برعکس فکر میکنه خسته شدم دیگه هرچقد سعی کردم با دوستی بهش بفهمونم بخدا من هیچ نقش ندارم بد تو رو نمیخوام ولی کاملا واضحه ک تو کتش نمیره چون مادر پدرم و برادرم رو من خیلی حساب میکنن قبولم دارن بخاطر همین فکر میکنه هرکجا با شوهرش ب مشکل خورد حتما من یادش دادم.حالا اخرین بار خواهرش زنگ زد ب مادرم کلی بد و بیراه گفت و حرفای خیلی بدی زد چون مث اینک خواهرشون با داداشم دعواش شده داداشن درو قفل کرده اینا هم فک کردن ما گفتیم بهش این دفعه چندم بود خانوادش ب ما توهین میکردن بدبختانه ۶ تا خواهرم داره دیگه این دفعه من خیلی عصبی شدم رفتم خونه داداشم سر خانومش با صدای بلند داد زدم گفتم چرا دست از سر ما برنمیدارین ما چیکار ب شماداریم؟گفت شما یادش میدین منم عصبی شدم گفتم غلط کردی صدبار بهت گفتم هزار بار گفتم ما با زندگی شما کاری نداریم چرا انقد خواهرات توهین میکنن(حرفای خیلی بدی زده بودن)این سریع لباس پوشید از خونه رفت برادرم هرچقد گفت نرو قبول نکرد حالا شکایت کرده میگه خواهرش ب من حمله کرده من امنییت جانی ندارم اونجاا!!!اخه من چیکار کنم الان؟از طرفی هر روز زنگ میزدن ب مادر پدرم ازارشون میدادن دیکه طاقتم تموم شد رفتم فقطم همون دو جمله رو گفتم ولی شکابت کرده فحاشی کردن بهم .بعد هم پیام دادن به شوهر من گفته یکاری میکنم بچه تون بی مادر بزرگ بشه😓