نفهمیدم سحر گاه بود یا شب هَنگام !
روزی که دیگر درونم ان خلا بزرگ حس نمیشد و تو مانند یک نور به درونم نفوذ کردی و از میان استخوان های شکسته ام در میانی ترین جای ممکنه خانه کردی و مانند چینی بند زن تمام شکسته هایم را با دقت بهم متصل کردی!
حالا فهمیده ام که ادمی به نور هم احتیاج دارد برای نفس کشیدن وگرنه ان همه سیاهی مملو با درد قطعا شبانگاهی دور و نزدیک خِرش را خواهد گرفت!
ژینانوشت