2777
2789
عنوان

پرت نویس🤍

236 بازدید | 0 پست

نفهمیدم سحر گاه بود یا شب هَنگام !

روزی که دیگر درونم ان خلا بزرگ حس نمیشد و تو مانند یک نور  به درونم نفوذ کردی و از میان استخوان های شکسته ام در میانی ترین جای ممکنه خانه کردی و مانند چینی بند زن تمام شکسته هایم را با دقت بهم متصل کردی!

حالا فهمیده ام که ادمی به نور هم احتیاج دارد برای نفس کشیدن وگرنه ان همه سیاهی مملو با درد قطعا شبانگاهی دور و نزدیک خِرش را خواهد گرفت!

ژینانوشت

وای از گرد ســم تازه خر خریده ها!!! وقتی با من حرف میزنی رفتار ارزونتو بزار توی جیبت:)

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز