سلام
امروز بعد از کلی التماس که چه خودم و چه مامانم که به بابام کرده بودیم ، بابام بهم اجازه داده بود که همراه با نامزدم برای سفر کاریش که میخواست از اصفهان بره شهرکرد و تا ظهر برگرده باهاش برم .
کلی امید داشتم که راجع به اون موضوعات خاص که تا حالا اصلا باهام صحبت نکرده ، باهام صحبت کنه و نظرش رو بدونم و کلا بدونم که راجع به اون موضوعات چی تو سرش میگذره .
اما کل این زمان به طی کردن خاطرات سربازی ، دانشگاه و محیط کار آقا گذشت .
توی تمام مدتی که توی ماشین بودیم از عمد دستم رو گذاشته بودم روی زانوم به امید اینکه شاید برای اولین بار دستم رو بگیره اما اصلا حواسش نبود .
بعدم توی بازار اونجا مثل بابابزرگ ها میره و برام کشک و قارا میخره .