الان که دارم مینویسم قلبم شکسته بغض کردم ولی گریم نمیاد نمیتونم گریه کنم که خالی شم انکار دیگه بی تفاوت شدم انگار دیگه خیلی پوچم... بعد از شش ماه دوری از خانواده بخاطر کرونا تصمیم گرفتیم اول بهمن با ماشین خودمون بریم خونه پدر و مادرم شهرستان. داداشم برای کاری قراره با ماشین خودش بیاد شهر ما و مادرم که بسیار دلتنگ شده گفت من با برادرت میام پیشتون میمونم با شما برمیگردم... با خوشحالی به شوهرم گفتم مامانم میاد با ما برگرده. یه قشقرقی به پا کرد خوشحالیم پوچ شد داد زد کی به تو گفته ما قراره بریم شهرستان؟ گفتم تصمیم گرفته بودیم بریم دیگه گفت بیخود مردم رو معطل نکن بیاد اینجا بشینه بگه منو برگردونید من معلوم نیست کی برم...
در حالیکه تا دیروز قرار بود دو سه هفته دیگه بریم ولی الان تا شنید مامانم میاد هر چی از دهنش درومد بهم گفت. بخاطر کرونا مامانم نمیتونه با وسایل عمومی سفر کنه وگرنه براش بلیط هواپیما میگرفتم منتی هم نبود.
چجوری به مامانم بگم نیاد دلش میشکنه الهی بمیرم شانس نیاورده