💜.:
نیم نگاهی به اتاقش میکنم .نامه ی من در دستش و با لبخندمشغول خواندن است . چندین بار میخواند لبخندش بیشتر و بیشتر میشود. خیره نگاهش میکنم.مصطفی ،مرد مهربون من ،خوشحال بود. _عزیزم چرا اونجا وایسادی بیا جلوتر.
خودمو جمع و جور میکنم و میرم نزدیک تر..
نامه تو دستاشه و منو میکشه سمت خودشو پیشونیمو میبوسه. محکم بغلش کردم و اونهم....
_نگار جانم منم دوستت دارم ،تو همه ی زندگی منی، صدام کن مصطفی .بدون پسوند و پیشوند فقط بگو مصطفی...
ای وای از این اشک بی موقع . اشکم سرازیر شد و چکید روی پیراهن چارخونه سبزش...سرمو از سینه اش جدا کردو نگاه کرد:_گریه چرا؟!
لب گزیدم و چشمامو بستمو آروم گفتم دوستت دارم مصطفی.
سکوت بود و سکوت بود و سکوت.... چشمام آروم باز کردم خیره نگام میکرد. ذوق و اشک تو چشماش موج میزد...
_چیکارکردم که لایق این جمله ات شدم؟؟؟
متعجب و شرمنده سرمو پایین انداختم.
_منظورم اینه چیکار کنم دوباره بگی.؟!
اروم گفتم:،_ فقط پیشم بمون و تنهام نزار.
بلند خندید و گفت:_ چرا تنهات بزارم. فقط مرگ میتونه منو ازت دور کنه.
قلبم آروم شد .از تپش افتاد و محکم سرمو تو آغوشش فرو کردم. یاد محمد افتادم اونم گفته بود تنهام نمیزاره حالا اون کجا و من کجا... یه صدایی از عمق وجودم بهم یاد آوری کرد که مصطفی مثل اون نیست اگه بگه میمونم پات یعنی میمونه. دلم قرص شد. محکم تر بغلش کردم. بلندم کردو تو هوا چرخوندو بوسه بارون........
.
.
.
دوش گرفتم و تمام خاطرات آلوده ی گذشته رو شستم..