منو همسرم خیلی صمیمی بودیم جوری ک رازی بینمون نبود و همیشه با هم درد و دل میکردیم هفت سال زندگی خوب تا باردار شدم و همسرم ی شب اومد خونه و گفت منو ببخش و بیشتر محبت کن و فلان انگار زیاد عذاب وجدان داشت و اینکه از اون روز من شکاک شدم و پیله کردنا و اختلاف ها شروع شد هر کاری میکردم نمیگفت چی شده و هر روز کلافه بود .