امروز از آن روز هایی بود که هرگز در طول عمر از من سر نزده بود
آنقدر خودم را گنگ و مبهم و دور از مردم عادی میدیدم که انگار من از سیاره ای دیگر بوده ام و اینجا جایی که هیچ جوره جایی برای من نبود .غمیگن بودم درست مثل بچه ای که نمیداند از دنیا چه میخواهد
چه میخواستم؟همیشه که خواستن داشتن نمیشود
گاهی باید پشت پا زد به تمام چیز های پوچی که در سر پروراندی و در دل بزرگ کرده ای و بروی انقدر بروی که در نهایت یک باران بیاید و رد پاهایت را بشوید و ببرد
گمان میکنی کسی هم دلتنگ میشود؟هرگز !
این مردم تنها لب و دهن بودند و بس
انها مرده پرستانی اند که تا هستن از نداشتن مینالد و وقتی همانی که دارند را از دست میدهند شروع به حسرت خوردن و گریستن میکنند و چند قدم جلوتر تو را به یکی که از تو یک پله بالا تر است به قیمت ارزان تری می فروشند
ما مردمان له کردن یکی بالا تر خودیم
ما انسان هایی با درون گرگ و لباس میشیم
ما مردمان دروغ و دم از صداقتیم !
یاد بگیر انقدر قوی شوی که هرگز برای ماندنت توجه نخری ،دردهایت را در گوش بقیه نکنی و تنها خودت باشی
اینجایست که حتی سرت به زندگی خودت هم باشد میگویند وسط زندگی ما نشسته ای پاشو کمی ان طرف تر بساطت را پهن کن
از من به تو نصیحت هر کجا که نفهمیدنت ،چیزی برندار ،نامه ی خداحافظی ننویس
تنها خودت را بکن و بینداز دور
گاهی باید طنابب دور خواسته هایت بیندازی و آن ها را به دار بی اویزی
ژینانوشت