من همیشع ی صندلی واسم کم بود ،کتم واسم تنگ بود ، کفشام برام کوچیک بود،ساعتم خواب میموند و من ازش جلوتر حرکت میکردم .دنیا برا من جای کوچیکیع ،احساس میکنم همع جا بستس و نمیتونم نفس بکشم، انگار همع این لحظع هارو قبلا دیدم، درختا، صدای ابشار،قورباغه ها، اونارو زمانی میبینم ک در حال مردنم/
هیچی نمیتونم بگم جز سردیع دستام جز سرم ک از شدت گریه درد گرفتع هیچی نمیتونم بگم میخام حتی ...
نگار عزیزم هیچی نمیتونم بگم که ارومت کنه چون جای تو نیستم بهت حق میدم بخای بری فقط بدون اینکه یه ادم هرزه که هر چی از دهنش در اومده گفته اون مقصرش تو نیستی پس خودتو سرزنش نکن قربونت برم برا مادرت فاتحه میخونم به خدا اشکم در اومد الهی بمیرم برا اشکات اگ رفتی زود برگرد منتظرتم عزیزم
من به قربان خدا تا که مرا غمگین دید بهر خوشحالی من در دلم انداخت تورا 😍😍😍