حس ناامیدی دارم..شوهرم باهام خوب تا نکرد..سرد بود جلو رو خونوادش پشتم نبود..خیلی درحقم کم لطفی کرده. واسه عروسیمون خیلی اذیتم کرد..اما الان ی کوچولو بهتر شده که تازه عروسی کردیم..اما یاده کارای گذشتش که گهگاهی الانم انجام میده میوفتم دلم آتیش میگیره...اما درمقابل دامادشونو که میبینم که اینقدررر بازنش خوبه و همه جوره هواشو داره یا برادرش دلم میسوزه...احساس میکنم عقده ای شدم..عقده محبت..خواهرشوهرم همسن منه..اون اولا بهم یبار گفت شوهرشو دوست نداره..ولی درعوض میبینم الان شوهرش عاشقشه.همه جوره جلو همه پشتشه کسی حق نداره تو بهش بگه خونه نوسازشو ول کرده داره طبقه پایینو واسه زنش میسازه بخاطر اینکه دلش میگیره بالا حیاط نداره..ی ماشین انداخته زیرپای زنش هروقت میاد خونه پدرش بااون میاد..هرماه ی سرلباس...حتی دیشب دیدم بچشو بجای زنش شست..و پوشک کرد....گاهی شک میکنم دستشون تو دعا و ایناست؟
گاهی ام باخودم میگم مردو باید دوست نداشته باشی تا بهت بچسبه.نه من که همش تو دست و پای شوهر سردم بودم ..یه خانمه ای میگفت مردایی که شهوتی ان زن ذلیلن و زنصونو دوست دارن...دلم واسه خودم میسوزه حس میکنم ی درد بزرگ و عمیق رو دلمه که تا ابد میمونه اونم همص بخاطر رفتارای شوهرم...انگار ازش کینه دارم....