یه ماجرایی شوهرم تعریف کرددیشب
ازهمون موقع ذهنم درگیره وبهش فک میکنم سردردمیشم
گف دوتاازهمکاراش ک هردو متاهلن وبچه دارن (منم دیدمشون خیلی سربه زیرن و جز نهادای مذهبین ک اسم نمیبرم)میرن دوتایی یه خونه بیرون شهراجاره میکنن دخترمیبرن هرازچندگاهی
ک بعدیه مدت باهم به مشکل میخورنو اونیکه قولنامه به اسمشه بازبایکی دیگ ازهمکارای شوهرم شریک میشع
و چارتامرد ازهمین همکارا دورهم جم میشن بادوس دختراشون میرن اونجاپارتی میگیرن حتی یکیشون یه ماهم نیس ازدواج کرده ها
ازمحل کارشون بهشون شک میکنن ازقبل اونجادوربین میزارنو بعداین قضیه دوتاشون اخراج میشن یکیشونم میفرستن یه روستابرای کار
یکیشون ک تازه دامادشاه داماده ازشانس خوبش تودوربین نیفتاده کاری بهش ندارن
چقدخیانت زیاده...ازدیشب به شوهرم و همه مردای اطرافم بدبین شدم
بعدجالب اینه کارشونم توجیه میکنن شوهرم میگه مرداهمینن تنوع طلبن گفتم کی ازتنوع بدش میادولی قشنگه اگ زنای همین همکارات خونه اجاره کنن مردببرن.شوهرم گف ساکت باش😐اخه چرا. ازدیشب به شوهرمم مشکوکم چیزی ازش ندیدم ولی همکاراش انقدداغونن ادم واقعامیترسه
فک نکنین قشرضعیفین ها همسرمن پزشکه ولی براسربازیش داره تواین ارگان کارمیکنه