منم تنهام شوهرم از صبح تا ۱۲ شب سرکاره من با بچم همیشه خونه هستم هیچ جا نمیریم جایی نداریم بریم اخه خیابون چه جذابیتی داره بریم بیرون بچم هم مثل منه میگه مامان بیرون هیچی نداره کجا بریم پارک هم نزدیکمون نیست الانم که محدودیت هست نمیشه یه مسافرت رفت. خیلی وقتها ناامید میشم بعضی وقتها میگم اینم میگذره ولی خیلی سخت میگذره بعضی وقتها یه رفتارهایی ازم سر میزنه که شوهرم میگه از بس خونه موندی خل شدی واقعا هم خل شدم