بچه ها اونایی که منو میشناسن میدونن وضعیت زندگیم چجوریه
بچه ها من بخاطر درسم ساعت غذا خوردنم با بقیه فرق داره
بعد مامانمم کلا چند وقته فاز اینو گرفته من دیگه کار نمیکنمو..... غذا هم بخواد بپزه یه وعده زیاد میپزه ما اونو هم برا شام میخوریم هم برا نهار بگذریم،
من ساعت 4 یکم سیب زمینی سرخ کرده خوردم بعد ظرفشو گذاشتم کنارم که بعدا بشورم چون میدونستم اگه بزارم تو سینک دوباره مامانم دعوا راه میندازه که من چرا بشورم و.....
بین ساعت مطالعم هم کاری نمیکنم حالا نیم ساعت پیش کلی صدام زدن که بیا شام بخور من رفتم هنوز دوتا قاشق نخورده بودم بابام شروع کرد که آره چرا بشقابتو نشستی و...... منم گفتم داشتم درس میخوندم ساعت مطالعم بود باز شروع کرد گفت چرا قبلش نشستی منم باز توضیح دادم آقا انقدر گیر داد تا دعوامون شد، بچه ها بخدا راست میگم اینا عادتشونه هر موقع من میام سر سفره اشکمو در میارن بعدش که غذا نمیخورم میرم تو اتاق دوتایی با مامانم فوشم میدن و..... آقا من چه گناهی کردم از یه طرف خرج درس خوندنم میکنن از یه طرف نمیزارن درس بخونم هی اشکمو در میارن و کلی منت میزارن حالا از شانس..... قبلا کلی خواستگار داشتم با اینکه خودم عاشق یکیم و نمیدونم طرف اصلا به من فکر میکنه یا نه اما آنقدر دلم شکسته دلم میخواد یکی بیاد برم، بخدا به قرآن راست میگم یه روز نیست که اشکم در نیاد، توروخدا دعا کنید یه پسر خوب بیاد من برم راحت بشم بخدا حاضرم نه عروسی نه طلا هیچی نمیخوام فقط با ایمان باشه تا برم، خسته شدم از اینهمه اشک🖤