2777
2789

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

نه خیلی



من دیشب خواب دیدم که انگار از یه جایی مثل شهرک های نزدیک بیرجند برمیگشتم و توی راه یه جایی که توقف کردیم حضرت اقا رو دیدم که با عبای سیاه هستن و بقیه لباس هاشون به رنگ کرمی هستش خیلی خوشحال شدم و فوری دویدم سمتشون دیدم نیستن و انگار رفتن داخل یه جای بزرگی و عده زیادی اونجا هستن واسه دیدن ایشون و ایشون هم پشت یه  یه میز نیم دایره ای سنگی ایستادن و صحبت میکنن و محافظاشون اطرافشون هستن و منم فوری رفتم نوبت گرفتم نوبتم شماره۲۷ بود و خیلی خوشحال شدم و با شماره یه نفر قبل من صحبت کردن و خیلی خوشحال شدم گفتم الان شماره نوبت من رو میگن ولی گفتن بقیع که موندن جلسه بعد خیلی ناراحت شدم و فوری دویدم سمت اون میزه که اقا پشتش بودن ولی وقتی رسیدم نبودن اونجا و دیدم دارن خارج میشن باز فوری دویدم سمتشون باز دیدم نیستن یکم رفتم جلوتر انگار دونفر از محافظاشون که دومرد تقریبا هیکلی با قد متوسط بودن و سیبیلشون تارهای سیاه و سفید داشت از جلوم رد شدن. خیلی حالم گرفته شده بود که نتونستم اقا رو از نزدیک ببینم ولی یه قسمتی بود که ایشون تقریبا دو سه متری باهام فاصله داشتن. نمیدونم کجا بود نشسته بودم و سرمو به یه جایی تکیع داده بودم اروم اشک میریخم و هم تو فکر اقا بودم هم امام زمان که چقدر به اقا علاقه دارم و تا یاد اقا میفتم اشکم بیشتر میشه ولی امام زمان بیشتر دلم میگرفت و با خودم میگفتم من با یاد اقا گریم میگیره ولی با یاد امام زمان نه.

و اینکه وقتی رفته بودم داخل اون مکان اول نگاهم خورد به دستشون . و همش دوست داشتم دستشون رو ببوسم و با خودم فکر کردم که ایشون محرم نیستن و با خودم گفتم پایین عبای ایشون رو ببوسم.

آره 



من دیشب خواب دیدم که انگار از یه جایی مثل شهرک های نزدیک بیرجند برمیگشتم و توی راه یه جایی که توقف کردیم حضرت اقا رو دیدم که با عبای سیاه هستن و بقیه لباس هاشون به رنگ کرمی هستش خیلی خوشحال شدم و فوری دویدم سمتشون دیدم نیستن و انگار رفتن داخل یه جای بزرگی و عده زیادی اونجا هستن واسه دیدن ایشون و ایشون هم پشت یه  یه میز نیم دایره ای سنگی ایستادن و صحبت میکنن و محافظاشون اطرافشون هستن و منم فوری رفتم نوبت گرفتم نوبتم شماره۲۷ بود و خیلی خوشحال شدم و با شماره یه نفر قبل من صحبت کردن و خیلی خوشحال شدم گفتم الان شماره نوبت من رو میگن ولی گفتن بقیع که موندن جلسه بعد خیلی ناراحت شدم و فوری دویدم سمت اون میزه که اقا پشتش بودن ولی وقتی رسیدم نبودن اونجا و دیدم دارن خارج میشن باز فوری دویدم سمتشون باز دیدم نیستن یکم رفتم جلوتر انگار دونفر از محافظاشون که دومرد تقریبا هیکلی با قد متوسط بودن و سیبیلشون تارهای سیاه و سفید داشت از جلوم رد شدن. خیلی حالم گرفته شده بود که نتونستم اقا رو از نزدیک ببینم ولی یه قسمتی بود که ایشون تقریبا دو سه متری باهام فاصله داشتن. نمیدونم کجا بود نشسته بودم و سرمو به یه جایی تکیع داده بودم اروم اشک میریخم و هم تو فکر اقا بودم هم امام زمان که چقدر به اقا علاقه دارم و تا یاد اقا میفتم اشکم بیشتر میشه ولی امام زمان بیشتر دلم میگرفت و با خودم میگفتم من با یاد اقا گریم میگیره ولی با یاد امام زمان نه.

و اینکه وقتی رفته بودم داخل اون مکان اول نگاهم خورد به دستشون . و همش دوست داشتم دستشون رو ببوسم و با خودم فکر کردم که ایشون محرم نیستن و با خودم گفتم پایین عبای ایشون رو ببوسم.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   rahaaaaaaaaaa1314  |  5 ساعت پیش
توسط   بهزادمیرزازاده  |  4 ساعت پیش